تبليغاتX
ماه من

ماه من

HELLOمنظورم همون سلامه
خوب شد گفتم وگرنه هیشکی نمی فهمید منظورم چیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یادش به خیر تو کتاب زبان سوم دبیرستان بود یا شایدم پیش بود
یه درسی داشتیم به اسم هیک هیک یا همون سک سکه ی خودمون
یا شایدم یه اسم دیگه داشت یادم نی دقیق.
می خوام اینو بگم بابام ۴ روز سک سکش گرفته بنده خدا
لامروت بندم نمیاد.هر چی جوشونده موشونده هم به خوردش میدم
بنده خدا می خوره ولی بند نمیاد .نمی دونم چی کار کنم.
دیشب میگفت بابا این چیز میزایی که به خوردم میدی چی هست
میگم نمیدونم خودمم از مامان بزرگ می پرسم میگه کاکل فلان گیاه
کوهیه فلان رنگ و بگیر با ساقه ی فلان گل با یه ذره گل گاو زبون با هم
قاتی کن دم کن بزار ۲۰ دقیقه باشه بعد داغ داغ بده بخوره ییهو بابام این مدلی شد
.
خلاصه به هر وضعی باشه میخوره صداشم در نمیاد
حالا یه چیز جالب تر مادر بزرگم داشت اسم چند جور عرقیاتو نام میبرد مثل عرق نعنا نه از اون عرقا
آب شنگولی نه ها!!!!!!!!! از اون عرقا
ییهو گفت عرق خار شتر فکر کردم داره شوخی میکنه
اول یه دل سیر خندیدم بعد دیدم نه بابا جدی جدی یه همچین چیزی وجود داره
با خودم گفتم همچین فکر میکنی خونه داریو همه چیزو بلدی اینطورام نی.......
سرتونو درد نیارم تو این ۳الی ۴ روز چیزای جالبی یاد گرفتم
دوباره زیاد حرافی کردم س بهتره برم
امشب یه دل شوره ی عجیبی دلرم خدا به خیر بگذرونه
تا آپی دیگر باییییییییییییییییییی

+نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت2:51توسط رویا | |

سلام
وای چه قدر دلم واسه حال و هوای وبم تنگولیده بود
یه ماهی میشه آپ نکردم یعنی اصلا نیومدم که آپ کنم.
به به چه هوایی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اومدم بگم ماه رمضونم داره تموم میشه.من که خیلی دپرسم
دلم واسه صدای ربنا و شنیدنه دعای سحر تنگ میشه
عیب نداره زیادم ناراحنی نباش.ایشاالله ماه رمضون سال دیگه.یعنی می خوام
تا اون موقع باشم 
بله که هستم .بی خی خی نماز روزه هاتون قبول
عیدتونم پیشاپیش مبارک
حالا بریم سر اصل مطلب

امروز تولد بهترین دوستمه. همونی که عاشقشم.همونی که دلم واسش تنگ شده
الهی قربونش برم خودم.انقده خاطر های تلخ وشیرین دارم باهاش که نگو
تو این ۲۲سالی که از خدا عمر گرفتم تنها دوستی بوده که خیلی دوسش داشتم
مثل یه خواهر وهنوزم ارتباطمو به صورت تنگا تنگ دارم باهاش
هر چی ازش بگم کمه
بس که این بشر نازه.اصلا بشر نی فرشته ست

دوست داشتم تو این پستم بهش تبریک بگم.


مریمی تولدت مبارک.ایشاالله صد سال زنده باشی
ایشالله هر جا هستی موفق و خوشبخت باشی


تا آپی دیگر بدرود

+نوشته شده در یکشنبه 7 مهر1387ساعت13:56توسط رویا | |

سلام
میگم نمیشه سلام نکرد اولش
یهو شروع کرد به تایپ کردن.............
نه اونوقت به قول فرزاد میشه یه جور توهین به مخاطب
ما هم که با ادب
بی خیال امشب اومدم یه خواب و تعبیر وحشتناکشو تعریف کنم 
دیشب بعد از اینکه سحری رو میل کردم و نمازی خواندم و خوابیدم به ناگه در خواب
دیدم فردی مرا با گلوله به قتل رساند ........
باور کنین تازه تفنگش صدا خفه کنم داشت دقیقا به پشت سرم شلیک کرد
من مردم
بعد از چند ثانیه متوجه شدم دارم بلند میشم در حالی که بدنم هنوز رو زمین بود
در همین حال با فشار یه بوسه بر روی گونه های سرخم بیدار شدم
به آرامیه آن بوسه چشمانه همچو شهلایم را گشودم ودیدم فندق که همون دردانه ی
خواهرم باشه کنارم ایستاده و میگه آله جیش به زبان ما یعنی خاله جیش دارم
به صورت هلک و هلک به سمت wcروانه شدیم
وبرگشتیمو دوباره خوابیدیم .اینبار که بیدار شدم یاد خوابم نبودم
تا بعد از ظهر که متا سفانه به خاطر خرابکاریه همین فندق  بر روی مکت منزل مجبور شدیم مکت
به این بزرگیرا به پشت بام منزل برده وهن هن بشوریم
بعد از این که مکت را شستیم و بر آن آمدیم که پهنش کنیم ناگهان نزدیک بود از 4نه 3 طبقه به صورت
افقی پرت شویم و عمودی شویم
نه خدا وکیلی خارج از شوخی نزدیک بود پرت شم پایین و همه بی رویا شن
انقدر ترسیده بودم که یه پارچ آب قندم کار ساز نبود.
تو همون گیرو دار یاد خوابم افتادم.فقط فرقش با خوابم این بود که تو خواب
مردم اما تو بیداری نمردم.
به این نتیجه میرسیم که خواب زن چپه.

من اصولا خواب زیاد میبینم به خاطر اینکه فکرم مشغوله
زیاد حرف زدم

تا آپی دیگر و تا درودی دیگر بدرود


التماس دعا

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت2:31توسط رویا | |

سلام به همه ی خوانندگان وشنوندگان این پست

قصد حرافیه زیاد ندارم فقط اومدم بگم ماه رمضون اومد ایشاالله نماز روزه هاتون قبول
باشه!!!!!!!!!!

و
دعا یادتون نره خیلیا به دعا احتیاج دارن
یکیش خود من
والا بی شوخی میگم
واسه منم دعا کنین  منم دعاتون میکنم
همییییییییییییییییین

تا آپی دیگر بدرود

+نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت3:22توسط رویا | |

سلام به همه ی اونایی که الان دارن این پست از وبلاگ این فرد ناشیرو
میخونن و صداشون در نمیاد.میدونم موقعه ی خوندنش کلی حوصلتون
سر میره خوب من چی کار کنم.تلاش خودمو میکنم که وقتی میخونیدش
دپرس نشید.حالا این حرارو بی خی خی!!!!!!!!!!!!!
اگر بدونین امشب چی شد؟؟؟؟؟
داشتم سکته میکردم از ترس.
امشب جاتون خالی مارو برداشتن بردن تفریحات سالم
که مثلا یه آب و هوا عوض کنیمو یه خورده حالمون جا بیاد حالا نه اینکه
قربونت برم ماهی یه دفعه نمی برنت تفریحات سالم!!!!!!!
رفتیم یه پارک ما بودیم با خالمینا
از ساعت ۹ رفتیم اولش که وارد شدیم دنبال یه جا میگشتیم که بشینیم
آخه کلی شلوغ بود با هر دنگو فنگی بود پیدا کردیم.
شامرو زدیم به بدن.هر چی بهم گفتن بیا بریم قدم بزنیم نرفتم
آخه من تا حالا آزارم به یه مورچه هم نرسیده اینا میگن بیا بریم قدم بزنیم
منم گفتم من نمیزنم شما برید بزنید فقط هواستون باشه نکشیدش.من و خالم نشسته بودیم بقیه رفتن که اون بد بختو بزنن.
همینطور که نشسته بودیم و داشتیم رگباری غیبت میکردیم
تخمه میخوردیم یهو من چشم به یه آقایی خورد دیدم داره نگام میکنه و بهم میخنده
خوب که بهش توجه کردم فهمیدم دیوونه اس.یواشکی به خالم گفتم
اگر بدونین این فرد مذکور چه حرکتایی از خودش بروز میداد من و خالم داشتیم از ترس می ...
دوباره داشتم حرف بد میزدم... خواندن این پست برای افراد زیر ۱۵ سال مجاز نمیباشد
این یارو میرفت سمت راست خالم من میرفتم سمت چپش میرفت
سمت چپش من میرفتم ست راستش
ییهو دیدم داره میره پشت من بلند شدم دو تا پا داشتم دو تا دیگه
غرض کردمو فرار کردم
خالم هم ترسیده بود هم از خنده سیاه شده بود
من رفتم دنبال افرادخانواده که بیارمشون مثلا کل پارک و زیر پا گذاشتم اثری ازشون نبود .......برگشتم پیش خالم که دیدم شوهر خالم رفته همون جایی که من نشسته بودم نشسته با خالم دوتایی داشتن به من می خندیدن
شده بودم سوژه ی خنده تا آخر شب
دیوونه هم معلوم نبود کجا رفته بود اصلا
حالا تو اون هیری ویری چند تا اراذل که از ساعت خوابشون گذشته بود
داشتن ضر میزدن یکی میگفت ۱۴۴۴ شماره میداد یکی میگفت اتفاقی افتاده
میتونم کمکتون کنم
آخ دلم میخواست دینامیت داشته باشم بزارم وسطشون
نیستو نابودشون کنم. بچه ففلای مزخرفو
خلاصه دیگه این شد یه پارک رفتنمون شدیم مسخره ی ملت

خیلی حرفیدم
راستی یادم رفت بگم یه عالمه پشمک خوردم.جاتون خالی بود حسابی.

تا آپی دیگر بدرود

+نوشته شده در سه شنبه 29 مرداد1387ساعت3:23توسط رویا | |

آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت
                                                           کاش در تنهاترین تنهاییش تنهاکسش تنهای تنهایش گذارد

این بیت شعری که نوشتم شاید تکراری بود ولی حرف دلم بود
سه چهار روز خیلی حالم بده دلم خیلی گرفته همش کارم شده
گریه انقده لاغر شدم دلم هوس یه جای زیارتی کرده هر جا که باشه
حتی یه امام زاده میخوام یه خلوت حسابی بکنم با خدای خودم.......
فیلم حضرت یوسفو که نشون میده مخصوصا اون قسمتش که میندازنش
تو چاه میزنم زیر گریه و ساکت کردنم دیگه با خداست.من همیشه آروم گریه میکنم
اما جدیدا بلند بلند میگریم آخه از اعماق تهم گریه میکنم
یه چیزی بگم باور میکنین از زندگی کردن خسته ام دلم از دست همه ی آدمای رو زمین
گفته یه احساس بدی بهم میگه هیشکه دوست نداره داری بیخودی عمرتو تو دنیا تلف
میکنی بزار برو و خاطره شو مثل همهی اونایی که رفتن دلم میخواد ...
نمیگم بد آموزی داره.
اصلا دوست ندارم پستام غمگینانه باشه ولی چه کنم که دلم سه چهار روز بد گرفته
ههههههههیییییییییییی
بگذریم ۲۰روزی نبودم دلم لک زده بود واسه یه چند خط نوشتن که نوشتم
میشه یه خواهشی بکنمواسم دعا کنین خیلی بهش نیاز دارم
آخه میدونین من معتادم

شوخی کردم بابا من به درد خاله بازیم نمیخورم
میخواستم یه ذره با احساساتتون بازی کنم
موفق بودم آیا؟
پس قول میدین واسم دعا کنین مرثی به قول خواهر زادم گنه مرثس یعنی گنده مرثی

پس تا آپی دیگر بدرود

+نوشته شده در سه شنبه 22 مرداد1387ساعت5:0توسط رویا | |

اینو میبینین این منم!!!!!!!!!!!همیشه در همین حالت ریلکس لم میدم و تلویزیون تماشا میکنم
یه جورایی علی بی غم شدیم شدید.

امشب که پدر نازنین به خانه آمد کمی شاد به نظر میرسید بسی!!!!!!

ما نیز شاد ومسرور و همچنین متعجب از این که امشب چه اتفاقی میتواند افتاده باشد
که پدر این قدر شادمان هست که بالاخره هم متوجه نشدیم
که این شادمانی از کجا نشأت میگیرد وما از آنجایی که بخیل
هم نیستیم سعی کردیم تا آخر شب همینطور بشاش به سر
ببرد.چه کنیم دیگه دختر باباییم و مقداری عصاره یلوس در ما
به کار برده اند.

اما متاسفانه دقیقا موقعه ی خواب منجربه ناراحتیه او شدم به این صورت که پدر مرا به نزد خود فرا خواند

وبه ما گفت دفتر چه ی بیمه ی خود را به نزد او ببریم و ما هم گفتیم چشم الانه میارم....

بدو بدو رفتیم به سرعت باد ودفتر چه را آوردیم........

پدر هی این دفتر چه را ورق زد  وداشت به ما میگفت که دفترچه ی شما هنوز به اتمام

نرسیده تازه ۱۰ برگ بیمار شدی منم گفتم بله خداروشکر همیشه سلامت بودیم به

کوریه چشمه حسود و بخیل و از این جور چیزا!!!!!!!!پدر به من لبخندی زد..............

(این چه وضعه تعریف کردنه مثل آدم تعریف کن)آره بابام بهم خندید منم خوشم اومد ادامه دادم

گفتم بدبختی خوشگلم هستیم نمیدونم چرا چش نمیخوریم........

بابام هم زد زیر خنده و گفت پس اطمینان داشته باش که زشتی.

خلاصه به اخر دفتر چه که رسید ییهو گفت چرا تو انقدر مطب این دکتره رفتی

حالا این دکتره کیه؟؟؟؟؟؟دکتر مادر بزرگمه و تخصصش در بیماریه قلبیه

خلاصه ما هم مجبور شدیم توضیح بدیم.......آخه بهش نگفته بودم

چند ماهه پیش یعنی حدود نه ماه پیش من و مادربزرگم رفتیم مطب این آقا که

مادربزرگم داروهاشو کم و زیاد کنه.من قبلنا واسم اتفاق افتاده بود که دست سمت چپم

درد میگرفت به شدت وپشتم به طوره افتضاحی میسوخت  تمامه بدنم بی حس می شد

سر انگشتام کبود ساده تر بگم میمردم.

گفتم به دکتر میگم مارم یه معاینه بکنه ضرر که نداره

بهش گفتیمو بماند که معاینه کردنش بسی رنج فراوان به ما تحمیل نمود

گفت قلبت سالمه گفتم پس این دست دردو پشت دردو این گونه دردها به خاطر چیه؟

بهم گفت یه عکس از نیم تنه به بالا بنداز تا بهت بگم

ماهم رفتیمو اونم بماند که رنج فراوان کشیدیم و عکس انداختیم ودوباره بعد از

چند روز به مطب مراجعه نمودیم و عکس را به شخصه سوم شخصه مفرد نشون دادیم

گفت مهره ی گردنی داری زیاد از دست کار نکش ورزش کن همیشه باهاش وچیزای سنگین هم بلند

نکن چون احتمال داره دست ورم کنه و عمل لازم داشته باشه

تا اینجارو که واسه بابام گفتم تابلو بود شدید دپرس شده خیلی ناراحت شد

بهش گفتم دکتر گفت احتماله ورمه دست خیلی خیلی کمه تازشم بهم گفت نباید زیاد به اعصابم فشار

بیارم که یهو بابام خندید وای انگار دنیارو دادن بهم.سریع از بحث دوا دکتر اومدم بیرون

رفتم تو یه فازای دیگه که یادش بره اما میدونم نرفت تا چند وقت اعصابشو بهم ریختم

حالا دارم به خودم میگم تو که همش در حال خالی بستنی میمردی این دفعه هم دروغ میگفتی

روانی............................

الانم اعصابم بهم ریخت دوباره پس بهتره برم ها نظرتون چیه؟

پ.ن

میگما من انقدر از کلمه ی بالاخره خوشم میاد نه از گفتنش ها از نوشتنش.بالاخره خوب شاید خر نباشه

تا اپی دیگر بدرود

+نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت4:30توسط رویا | |

نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم..........

  • امشب شب ولادت حضرت علی(ع) هستش وشب پدر هم هست.(روز پدر شنیده بودیم
  • شب پدر نشنیده بودیم!!!!!!!!!!!!)
  • دلم میخواد امشب که بابام میاد برم بپرم تو بغلشو بهش بگم که روزت مبارک اما نمیتونم
  • آخه میدونین زیاد باهاش خودمونی نیستم.
  • خیلی ماهه خیلی دوست داشتنیه خیلی واسم محترمه البته میدونم واسه ی همه ی
  • ماها پدرامون خیلی محترمن ولی خوب هر کسی یه جور ذهنیت داره دیگه......
  • بابای من خیلی زحمت کشه از هیچ کاری واسه شاد کردنه سه تا دخترش دریغ نمیکنه
  • از هیچ کاری......منظورمو بد برداشت نکنیدها یعنی میخوام بگم من اگه بهش بگم بابا
  • فلان چیزو من همین الان میخوام امکان شنیدنه کلمه‌ی نه یک صدمه درصده.
  • من به نوبه ی خودم خیلی از خودم رنجوندمش.
  • میدونم خیلی از دستم ناراحته ولی نه اینکه تو داره هیچ وقت رو نمیکنه
  • خلاصه ی کلام که نمیدونم چه جوری بهش تبریک بگم یعنی اصلا روم نمیشه
  • نمیدونم واقعا نمیدونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
  • من چه قدر دختر بدیم چه قدر قدرنشناسم بابای نازنینم که این همه تنهاییرو به خاطر ماها
  • تحمل کرد.
  • چه قدر غم انگیز شد.
  • بیخیال باباها روزتون مبارک خیلیم مبارک

 

باباییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دوست دارم

پ.ن

اکرم خانم جونم خیلی نوکرتم به مولا چشم ما تمامه نصیحتای بزرگوارانه ی شما رو

به روی تخم چشم قرار میدهیم.دوستون دارم

تا آپی دیگر بای

+نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت21:28توسط رویا | |

برو بچ همگی سلام

آقا جاتون خالی بود جمعه ای زدیم به جاده چه حالی داد.یعنی از شبش فهمیدیم که

میخوان مارو ببرن تفریح همینطوری هی شادی از خودمون در وکردیم.عینهون این ندیدبدیدا.آخه میدونین ما اصولا زیاد اهل گردشای یه روزه

نیستیم چون پدر گرامی هیچ وقت‌‌    وقت نمیکنن مارو ببرن حال وحول.این دفعه هم

با پیشنهاد خواهرم و آقاشون زدیم به جاده البته بدون پدر.محمد گفت خوب بچه ها

کجا بریم من به عنوان خواهر وسطی پیشنهاد لواسون و فشمو دادم.بعد بقیه به 

که حدود ۵ نفر دیگه بودن گفتم بریم چالوس.آخ آخ مارو داری  ضایع شدیم بد

خلاصه رفتیم که چشمتئن روز بد نبینه انقدر شلوغ بود که نگو این هوای لامروتم گرم

ترافیکم که تا دلتون نخواد.حدود ۱۵دقیقه تو ترافیک بودیم ماشینای پشت سریمون

همه برگشته بودن.آخه نه اینکه گرم بود اون یه رب یه سال گذشت با اینکه ماشین

کولر داشت.میخواستم بگم یعنی ماشینمو ن کولر دار بود.دیگه بعد یه رب که

راه افتادیم بس که شلوغ بود محمد فکر کنم ۳۰ یا ۴۰ تامیرفت.رفتیمو رفتیم تا

 وسطای جاده یه جای باحال و دنج پیداییدیمو بساطمونو پهنوندیم.منم که عین این

سبزه و رودخونه ندیده ها نمیدونستم کدوم طرفی برم بازی کنم.

گفتم اول پایی داخل آب ببریم پای نازنین را که در آب فروبردیم کمی تا قسمتی

ابری خشک شد همون تو پامون.و از اونجایی که برادر گرامه شوهر خواهرم هم با ما

بود مارو کلی مسخره کرد که رویا نکن به جوونیت رحم کن.منم انقدر پامو تو آب نگه

داشتمو انقدر وجو وورجه کردم که کار بدم گرفت.هرکی یه نظر میداد یکی میگفت

برو تو آب یکی میگفت در این باغ بقلیرو بزن بگو میخوام از WCاستفاده کنم برادر

شوهر خواهرم که یه جاهایی رو یشنهاد میداد که اصلا روم نمیشه بگم.بالاخره یه

آدم خیرپیدا شد و ما را به این مکان که در ۱۰۰متریه ما بود در کنار یک رستوران برد

وما دوباره قوت گرفتیم که بالا وپایین بپریم  .تا نزدیکای شب اونجاها چرخیدیم

من یکی به تنهایی انقدر چیز میز خورده بودم که در تعجب مانده بودیم که این معده

کی این همه جا داشت ما متوجه نبودیم.اخر خوردنی ها دو عدد بستنی میل کردیم

در یک لحظه با طعمهای مختلف.جاتون خالی انقدر خندیده بودم پوسته دلم با پوست

لپم درد گرفته بود.برگشتنی هم جاتو خالی تو ترافیک.ساعت نزدیکای ۱بود اومدیم

خونه.هلاک بودیم من مخصوصا نه اینکه همش کار میکردم تفریح نکردم به خاطر اون

بود.این بود سفر یک روزه ی ما.

امیدوارم همه دوستان همیشه به سفر و خوش باشند

پ.ن

اکرم خانم دوباره کامنت گذاشتی بی نشونی.خیلی دوست دارم بشناسمت.

 

تا آپی دیگر بای

+نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت4:37توسط رویا | |

سلام

الآن دقیقا"ساعت ۳:۵۴دقیقه ی صبحه ومن منتظر شنیدن صدای الله اکبر که همیشه اول اذان میگن هستم.نمیدونین چه قدر بیتابم واسه اینکه زودتر اذان
بشه که برم وضو بگیرمو نمازمو بخونم.امروز بعد از ظهر نشسته بودم پای تلوزیون
وداشتم شبکه های تلوزیونو عوض میکردم که یهو شبکه ی ۳موندم دیدم مجریه
برنامه داره در مورد یه شبی صحبت میکنه و میگه خیلی خوبه روزشو روزه بگیرید
ونماز بخونید.بعد گفت اسم این شب شبه آرزوهاست!!!من به شدت از اسمش خوشم اومد رفتم تو فکر که خدایا این دیگه چه شبی هست که من تا حالا اسمشو
نشنیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی ناراحت وعصبانی بودم وداشتم تو دلم به خودم حسابی
دری وری میگفتم که آخه تو دیگه چه جور مسلمونی هستی که نمیدونی چه شبی
هست اون شب.که یهو اسم عربیشو اون مجریه گفت.لیله الرغائب.وای داشتم ازخوشحالی بال در میاوردم.آخه من اسم عربیشو شنیده بودم ولی اسم فارسیشو نیدونستم.خیلی IQهستم نه؟خوب نمی دونستم مگه چیه خوب؟
به این فکر افتادم که بهترین فرصت واسه بیان آرزوها ودعا هاست.البته اینم بگما
هیچ وقت واسه دعا کردن دیر نیست ولی این شبا شبای واقعا تک وباحالیه.من که همیشه تو این جور شبا بدتر قاتی میکنم که چی بخوامو چی نخوام.متاسفانه اکثر مواقع اونی که میخوامو نمیگم یادم میره.هول میشم.نمیدونم چرا اینطوری میشه.خلاصه این شد که سحریمو خوردم ومیخوام نماز بخونم که انشا الله روزه بگیرم میخوام فردا شب که لحظهُ موعود فرا میرسه حسابی دعا کنم واسه هممممممممممممممممممممممممممممممممممممهُ اونایی که میشناسم ونمیشناسم.نماز فردا شبو توصیه میکنم همه بخونن. تو مفاتیح نوشته که چه طور باید خونده بشه.اگه خوندید واسه منم دعا کنید.اول  اوله هر دعایی هم که میدونید واسه ظهوره امام زمان باید دعا کرد.واییییییییییی چه شبیه فردا شب.

به امید ظهوره هر چه زودتر امام زمان و همچنین برآورده شدن آرزوها و حاجتهای شما.

 

پ.ن: یه دوست به نام اکرم واسم کامنت گذاشته و آدرسشو متاسفانه نزاشته.خیلی دوست دارم باهاتون آشنا بشم.اگه میشه لطف کنید و آدرسه وبلاگ یا ایمیل یا آدیتونو واسم بفرستین.خیلی دوست دارم بدونم که واسه ی چی ندیده ونشناخته نگران آینده من هستید؟

تا آپی دیگر بای بای

+نوشته شده در پنجشنبه 20 تیر1387ساعت4:33توسط رویا | |