|
HELLOمنظورم همون سلامه
سلام امروز تولد بهترین دوستمه. همونی که عاشقشم.همونی که دلم واسش تنگ شده دوست داشتم تو این پستم بهش تبریک بگم.
سلام
سلام به همه ی خوانندگان وشنوندگان این پست و
سلام به همه ی اونایی که الان دارن این پست از وبلاگ این فرد ناشیرو خیلی حرفیدم تا آپی دیگر بدرود
آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت این بیت شعری که نوشتم شاید تکراری بود ولی حرف دلم بود
اینو میبینین این منم!!!!!!!!!!!همیشه در همین حالت ریلکس لم میدم و تلویزیون تماشا میکنم امشب که پدر نازنین به خانه آمد کمی شاد به نظر میرسید بسی!!!!!! ما نیز شاد ومسرور و همچنین متعجب از این که امشب چه اتفاقی میتواند افتاده باشد اما متاسفانه دقیقا موقعه ی خواب منجربه ناراحتیه او شدم به این صورت که پدر مرا به نزد خود فرا خواند وبه ما گفت دفتر چه ی بیمه ی خود را به نزد او ببریم و ما هم گفتیم چشم الانه میارم.... بدو بدو رفتیم به سرعت باد ودفتر چه را آوردیم........ پدر هی این دفتر چه را ورق زد وداشت به ما میگفت که دفترچه ی شما هنوز به اتمام نرسیده تازه ۱۰ برگ بیمار شدی منم گفتم بله خداروشکر همیشه سلامت بودیم به کوریه چشمه حسود و بخیل و از این جور چیزا!!!!!!!!پدر به من لبخندی زد.............. (این چه وضعه تعریف کردنه مثل آدم تعریف کن)آره بابام بهم خندید منم خوشم اومد ادامه دادم گفتم بدبختی خوشگلم هستیم نمیدونم چرا چش نمیخوریم........ بابام هم زد زیر خنده و گفت پس اطمینان داشته باش که زشتی خلاصه به اخر دفتر چه که رسید ییهو گفت چرا تو انقدر مطب این دکتره رفتی حالا این دکتره کیه؟؟؟؟؟؟دکتر مادر بزرگمه و تخصصش در بیماریه قلبیه خلاصه ما هم مجبور شدیم توضیح بدیم.......آخه بهش نگفته بودم چند ماهه پیش یعنی حدود نه ماه پیش من و مادربزرگم رفتیم مطب این آقا که مادربزرگم داروهاشو کم و زیاد کنه.من قبلنا واسم اتفاق افتاده بود که دست سمت چپم درد میگرفت به شدت وپشتم به طوره افتضاحی میسوخت تمامه بدنم بی حس می شد سر انگشتام کبود ساده تر بگم میمردم گفتم به دکتر میگم مارم یه معاینه بکنه ضرر که نداره بهش گفتیمو بماند که معاینه کردنش بسی رنج فراوان به ما تحمیل نمود گفت قلبت سالمه گفتم پس این دست دردو پشت دردو این گونه دردها به خاطر چیه؟ بهم گفت یه عکس از نیم تنه به بالا بنداز تا بهت بگم ماهم رفتیمو اونم بماند که رنج فراوان کشیدیم و عکس انداختیم ودوباره بعد از چند روز به مطب مراجعه نمودیم و عکس را به شخصه سوم شخصه مفرد نشون دادیم گفت مهره ی گردنی داری زیاد از دست کار نکش ورزش کن همیشه باهاش وچیزای سنگین هم بلند نکن چون احتمال داره دست ورم کنه و عمل لازم داشته باشه تا اینجارو که واسه بابام گفتم تابلو بود شدید دپرس شده خیلی ناراحت شد بهش گفتم دکتر گفت احتماله ورمه دست خیلی خیلی کمه تازشم بهم گفت نباید زیاد به اعصابم فشار بیارم که یهو بابام خندید وای انگار دنیارو دادن بهم.سریع از بحث دوا دکتر اومدم بیرون رفتم تو یه فازای دیگه که یادش بره اما میدونم نرفت تا چند وقت اعصابشو بهم ریختم حالا دارم به خودم میگم تو که همش در حال خالی بستنی میمردی این دفعه هم دروغ میگفتی روانی............................ الانم اعصابم بهم ریخت دوباره پس بهتره برم ها نظرتون چیه؟ پ.ن میگما من انقدر از کلمه ی بالاخره خوشم میاد نه از گفتنش ها از نوشتنش.بالاخره خوب شاید خر نباشه تا اپی دیگر بدرود
نمیدونم از کجا شروع کنم و چی بگم.......... باباییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی دوست دارم پ.ن اکرم خانم جونم خیلی نوکرتم به مولا چشم ما تمامه نصیحتای بزرگوارانه ی شما رو به روی تخم چشم قرار میدهیم.دوستون دارم تا آپی دیگر بای
برو بچ همگی سلام آقا جاتون خالی بود جمعه ای زدیم به جاده چه حالی داد.یعنی از شبش فهمیدیم که میخوان مارو ببرن تفریح همینطوری هی شادی از خودمون در وکردیم نیستیم چون پدر گرامی هیچ وقت وقت نمیکنن مارو ببرن حال وحول.این دفعه هم با پیشنهاد خواهرم و آقاشون زدیم به جاده البته بدون پدر.محمد گفت خوب بچه ها کجا بریم من به عنوان خواهر وسطی پیشنهاد لواسون و فشمو دادم.بعد بقیه به که حدود ۵ نفر دیگه بودن گفتم بریم چالوس.آخ آخ مارو داری ضایع شدیم بد خلاصه رفتیم که چشمتئن روز بد نبینه انقدر شلوغ بود که نگو این هوای لامروتم گرم ترافیکم که تا دلتون نخواد.حدود ۱۵دقیقه تو ترافیک بودیم ماشینای پشت سریمون همه برگشته بودن.آخه نه اینکه گرم بود اون یه رب یه سال گذشت با اینکه ماشین کولر داشت.میخواستم بگم یعنی ماشینمو ن کولر دار بود راه افتادیم بس که شلوغ بود محمد فکر کنم ۳۰ یا ۴۰ تامیرفت.رفتیمو رفتیم تا وسطای جاده یه جای باحال و دنج پیداییدیمو بساطمونو پهنوندیم.منم که عین این سبزه و رودخونه ندیده ها نمیدونستم کدوم طرفی برم بازی کنم گفتم اول پایی داخل آب ببریم پای نازنین را که در آب فروبردیم کمی تا قسمتی ابری خشک شد همون تو پامون.و از اونجایی که برادر گرامه شوهر خواهرم هم با ما بود مارو کلی مسخره کرد که رویا نکن به جوونیت رحم کن.منم انقدر پامو تو آب نگه داشتمو انقدر وجو وورجه کردم که کار بدم گرفت.هرکی یه نظر میداد یکی میگفت برو تو آب یکی میگفت در این باغ بقلیرو بزن بگو میخوام از WCاستفاده کنم برادر شوهر خواهرم که یه جاهایی رو یشنهاد میداد که اصلا روم نمیشه بگم.بالاخره یه آدم خیرپیدا شد و ما را به این مکان که در ۱۰۰متریه ما بود در کنار یک رستوران برد وما دوباره قوت گرفتیم که بالا وپایین بپریم من یکی به تنهایی انقدر چیز میز خورده بودم که در تعجب مانده بودیم که این معده کی این همه جا داشت ما متوجه نبودیم.اخر خوردنی ها دو عدد بستنی میل کردیم در یک لحظه با طعمهای مختلف.جاتون خالی انقدر خندیده بودم پوسته دلم با پوست لپم درد گرفته بود.برگشتنی هم جاتو خالی تو ترافیک.ساعت نزدیکای ۱بود اومدیم خونه.هلاک بودیم من مخصوصا نه اینکه همش کار میکردم تفریح نکردم به خاطر اون بود امیدوارم همه دوستان همیشه به سفر و خوش باشند پ.ن اکرم خانم دوباره کامنت گذاشتی بی نشونی.خیلی دوست دارم بشناسمت تا آپی دیگر بای
سلام الآن دقیقا"ساعت ۳:۵۴دقیقه ی صبحه ومن منتظر شنیدن صدای الله اکبر که همیشه اول اذان میگن هستم.نمیدونین چه قدر بیتابم واسه اینکه زودتر اذان پ.ن: یه دوست به نام اکرم واسم کامنت گذاشته و آدرسشو متاسفانه نزاشته.خیلی دوست دارم باهاتون آشنا بشم.اگه میشه لطف کنید و آدرسه وبلاگ یا ایمیل یا آدیتونو واسم بفرستین.خیلی دوست دارم بدونم که واسه ی چی ندیده ونشناخته نگران آینده من هستید؟ تا آپی دیگر بای بای
|
درباره من![]()
من 22 سالمه اسمم رویاست
تماس با من گالری قالب آرشیو مطالبهفته دوم مهر 1387هفته اوّل مهر 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته دوم شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته چهارم تیر 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته دوم تیر 1387 پیوندها
دختری از جنس بلور
|